ستايش مامان و بابايی

سمیه هستم در شهریور 82 با رضای عزیزم ازدواج کردم و حاصل این ازدواج دختر کوچولوی خوشگلمون ستایش عزیز تر از جانم در20 اسفند 85 پا به این دنیا گذاشت و وجودش خانه ما را پر از شادی و نشاط کرد ستایشم فقط خدا میدونه که چقدر دوست داریم و چه قدر به وجود نازت نیازمندیم




 


سلام به دوستهای خوبم و نینی های خوبترشون ستایش ناز نازی مامان جدیداهر چی که بهش می گیم میگه

 

نه

 

مامان:ستایش مامانو دوست داری ستایش:نه بابارو دوست داری :نه دختر خوبی هستی :نه غذا می خوای :نه

خلاصه نمیدونید چقدر جیگر شده ولی من از دستش یه مشکل اساسی دارم و اون هم به خاطر خودشه که ناراحتم و اون اینه که کارش شده یک سره از هر جای که بتونه ونتونه بالا میره از میز عسلی مبل تا میز ناهار خوری و خلاصه من هم خوب نگرانم یه وقت نیوفته تعجبدختر نازم ستایش عزیز تر از جانم میدونی که مامان خیلی دوست داره قلبمیدونی که عاشقته میدونی که امیدش و ارزوش تویی میدونی که دیگه همه چیزو واسه تو واسه خوشحال کردن تو می خوا الهی قربون اون خنده های قشنگت بشم قهقههالهی قربون مهربونیت برم که هر وقت اشک تو چشمم میبینی میدویی میای نازم میکنی و میگی نا نا نا اونقدر بوسم میکنی که بخندم اخه همدمم هستی               هر چی میگم بیشترشو تکرار میکنه البته به زبون خودت بعضی هاشو درست میگی بعضی هاشم معلوم نیست به چه زبونی صحبت میکنی کلمات جدیدی که یاد گرفتی عمو /یفت=رفت/بی ادبیه جیش/الهی شکر =ا شوک/نانام=سلام/نا=ناز/آبویا=نمیدونم چیه اخه خیلی به کار میبره/ایا=محیادختر عمش/آاده=مائده دختر عمش/                                                                                                         هر اهنگی که بشنوی سریع شروع میکنی به نانای کردن جدیدا یاد گرفتی وسط نانای بشگن هم میزنی اینقدر تند و قشنگ دستاتو بالا پایین میکنی که حظ میکنم همه میگن بزرگ بشی چی میشی اخر مرداد عروسی دختر عموت مهسا ست ببینم چه کار میکنی خودتو اماده کن                                                                              راستی کادوی ستایش به بابا رضا روز پدردر اولین سال حضورش در این روز (پارسال هم بود ولی خیلی نی نی بود 3 ماهش بود پس عملا امسال میشه اولین) میدونین چی بود یه خمیر ریش پمپی شیک که شکلاتی کادوش کرده بود و روش یه کارت بود که پدرمهربانم روزت مبارک وقتی خودش با دستهای کوچولوش برد داد به بابا رضا نمیدونین باباش چه قدر خوشحال شدخنده تازه احساس کرد واقعا پدر شده و بچش براش کادوخریده                                                                                                      در اخر این پست 1=مزدا کوچولو و پیشیش دارن یه نی نی کوچولو میخرن امیدوارم جای ارین عزیز رو براشون پر کنه 2=خدایا به خاطر این فرشته کوچولویی که به ما دادی هزاران مرتبه شکرت میکنمقلببای بای

 

نوشته شده در شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط سميه ج نظرات ()




با سلام اول روز مادر و ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) رو به همه شما مادر های مهربون تبریک میگم خوب بعد اینکه فصل بهار با همه خوبیهاش تموم شد و ما وارد تابستان داغ شدیم و این برای ستایش عزیزم که خیلی گرمایی تشریف دارن یه کم اذیت کننده است کلافهنمی دونین چقدر شیرین شده دختر نازم دیگه همه چی حالیشه هر چی بهش میگیم میفهمه هر کاری بهش میگیم انجام می ده تلفن زنگ می زنه میدوئه و گوشی رو بر میداره و الو الو میکنه به من زنگ بزن ولی به شدت بابایی شده بیچاره بابا رضا هر وقت از سر کار میاد باید تاکید میکنم باید هر چه قدر هم که خسته هست ستایش خانومو ببره بیرون و بگردونه اخه خیلی هم ددری شده میرهپشت در وایمیایسته و میگه دردر دردر و اگه نبریمشگریهو دیگه خیلی شیطون شده از دیوار راست میره بالا کارایی میکنه که از پسر ها بعیده اینو همه میگن مثلا از میز کامپیوتر دای مرتضی رفته بود بالا و نشسته بود کنار کامپیوتر وقتی دیدم داشتم شاخ در میاوردم اخه این کارا واسه یه دختر ١سال و ٣ ماه خیلی عجیبه تعجبدو تا دایی داره رضا و مرتضی به جفتشون میگه ادا دیروز خونه مامانم با محمد پسر خالش که اونم دوسال و نیمشه رفته بودن بالکن و یه گونی رنجو خالی کرده بودن رو سر هم ما هم از همه جا بیخبر وقتی رفتیمم دیدیم اصلا نمی دونستیم چه کار کنیم بخندیم یاگریهتا پست بعدی فعلا خدانگهدار هخه برام مهمون اومد

نوشته شده در چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط سميه ج نظرات ()




سلام ستایش عزیزم همدم مامان در مقابل چشمهای ما رشد میکنی و بزرگ میشوی بی انکه ما متوجه شویم انگار دیروز بود که تو تازه متولد شدی چقدر زمان زود میگذرد و در چشم بر هم زدنی تو بزگ میشوی و ما پیر دخترم همیشه عجول بودی از اول در دندان دراوردن که هنوز ۵ ماهت نبود اولین سفیدی مرواریدهای قشنگت را در ۱۹ مرداد دیدم و چقدر ذوق کردم البته بگذریم که چقدر عذاب کشیدی و صدای جیغهای درد ناکت هنوز در گوشم هست مرحله بعدی نشستن تو بود که در۱۹ شهریور یعنی اولین بار که من امتحانی تو را نشاندم با تعجب دیدم که تو خودت انگار منتظر چنین لحظه ایی بودی وراحت نشستی کلا راحت نشستی و زیاد اذیت نکردی ولی چون از ۵/۴ ماهگی در روروئک گذاشتمت دیگه چهار دست و پا نمی رفتی و بیشتر سوار روروئک بودی تا ۱۰ ماهگی که اول سینه خیز راه افتادی و بعد چهار دست و پا ولی به دو هفته نکشید روی دو پای قشنگت راه افتادی و از ان موقع از دست شیطنت های تو امانم بریده الان که قشنگ می دویی واگر روزی ۱ بار پارک روبروی خانه مان نروی روزت شب نمی شود همین دیروز عصر با زبون قشنگت انقدر دد دد کردی گوشی تلفونو برداشته بودی و می گفتی آآ دد  آآ دد یعنی الو در در می ری کفشهاتو میاری و میگی قاقا دد که ادم دلش نمی اید که نه بگوید                                         حرف زدن ستایش در ۱ سالگی:کفش=قاقا    بابا=بابا  دردر=دد  مامان =ماماماما  هاپو=هاپا    جوجو=جوجو   جی جی=جی جی  اب=آبه  بده =اده  بگیر=اده   دعوا کردن ستایش کسی یا چیزی=ای جی جی  دشمن جدی هر گونه موبایل کنترل تلویزون  و البته باطری و از گاز گرفتن لذت زیاد می بری                       اینجا عین پسرهاست ،عکس پاینیش هم مال ۱۰ ماهگیشه   
نوشته شده در یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ توسط سميه ج نظرات ()




سلام سلام سلام خیلی خیلی متاسفم که اینقدر دیر کردم و تقریبا 7ماه است که اپ نکردم امیدوارم حال همگی شما و کوچولوهای قشنگتون خوب باشه راستش توی این مدت اتفاقات زیادی برایم پیش امد که حوصله ایی نداشتم که سراغ کامپیوتر بیایم من چندین ماه قبل پدر عزیزم را از دست دادم این اتفاق به قدری باور نکردنی پیش امد که هنوز توی شوک از دست دادنش هستیم و هنوز بعد از چند ماه باورمان نمی شود که در این شهر غریب ما را تنها گذاشت و رفت ما به پدرمان خیلی وابسته بودیم چند سال قبل بود که به خاطر مسائلی مجبور شدیم از تهران به اراک نقل مکان کنیم ما در این شهر غریب بودیم وقرار بود که بعد از بازنشستگی پدرم به تهران برگردیم که دست تقدیر باعث ازدواج من و رضا شد و دیگر پدرم دلش نیامد که منو تنها بزاره و برگرده کلا چون ما خانواده کم جمعتی هستیم و در دیار غربت خیلی به هم وابسته هستیم حالا فهمیدید که چرا دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم راستش نمی دونم چرا اینا رو اینجا نوشتم شاید یه درد و دل با همه شما دوستان که همه شما رو به خودم نزدیک میدونم راستی حال دخترم هم خوبه و الان 1سال و 1ماهشه 20 اسفند که تولدش بود اصلا حوصله اپ کردن نداشتم تا اینکه توی عید کمی حالم بهتر شد وامروز21 فروردین 1ماه بعد از تولد دخترم اومدم توی پست بعدی درباره ستایش عزیزم مینویسم شاید چند تا عکس هم گذاشتم در اخر چیزی که اول میخواستم بگویم ولی یادم رفت سال نوی همگی شما مبارک ستایشم سال نوی شما هم مبارک مامانی امیدوارم سال خوبی با مامان سمیه و بابا رضاداشته باشی
نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط سميه ج نظرات ()




سلام ۲ بار نوشتم اما ارسال نکرد و اعصابم خورد شد فعلا چند تا عکس می زارم           
نوشته شده در دوشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٦ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط سميه ج نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت